خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

از اینکه با اکثر اقوام در ارتباط نیستم راضی اَم!

این پست جهت تاکید بر این موضوع بود :)

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 16:16

من همچون اسیری گرفتار در میان جزیره ی فرو رفته در آبم ؛

چه فرقی میکند که فقط ضلع شمالِ شهرَم دریا دارد؟!

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 0:22

جمعه ی مزخرف با یه "رویا"ی عالی آغاز میشود :)

*14*

برچسب: •457 deferred compensation plan, نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 13:28

شهریور یا بهتره بگم تابستون داره بی رحمانه تموم میشه.(کتابامم جلد گرفتم!)

طبق معمول غروب 31 شهریور باید آهنگ "تابستون کوتاهه" رو گوش کنم و اشک بریزم:))

ظلمه دیگه!کَسی که 3 ماهِ تموم تا ظهر میحوابیده باید ساعت 6 صبح بیدار شه :/ تمام دنیا ساعت 9 صبح کلـاساشون شروع میشه ما باید 7:30 مدرسه باشیم :|

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 13:28

دیروز: واااای مامان!برای اولین بار صورتم یه دونه جوش هم نداره!حتی یه کوچولو!

امروز: (از خواب بیدار شده اَم و دستی به صورتم میکشم ... گوشه ی لُپم درد گرفت ...) اَه!جووووش!!! :|

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 13:28

روزها بود که آسمانِ گیلـان باران را به چشم خود ندیده بود ... انگار نه انگار هفته ی پیش جوری باران باریده بود که باید تا کمر(در شهر های دیگر شاید تا سینه)،خود را ضد آب میکردیم(حالـا هرطور که میشد!سرِهمیِ ضدآب داریم؟!)و روانه ی بیرون میشدیم. عصر شنبه بود ... در خانه،بر روی تختم دراز کشیده بودم و هری پاتر و فرزند طلسم شده را میخواندم در حالی که تمام فکرم در بیرون از خانه سِیر میکرد ... بخاطر گرمای طاقت فرسا نمیتوانستم مادرم را همراهی کنم /. (صدای زوزه ی باد در کویر و به هم خوردن چند عدد بوته ی خار!) غروبِ یکشنبه بود ... آسمان خاکستریِ خاکستری بود ... میتوان گفت ابریِ

برچسب: •4562 depreciation and amortization, نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 16:16

همیشه دوست داشتم از آن ساعت های جیبی که زمان را متوقف میکنند،داشته باشم.

اولین کاری که به محض فشردن دکمه ی توقف انجام میدادم این بود که بروم سراغ آن صندوقی که مادربزرگ هیچوقت جلوی چشم هیچکس آن را باز نکرد.#فضول_طوری!

بعدش هم میرفتم به محبوب ترین بستنی فروشی شهر و به تمام بستنی ها نخنک میزدم!حتی به بستنی های میوه ای!

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 17:13

کتانی نپوشید یا اگر میپوشید فیک نپوشید!مرسی ... اَه :/

یک جفت سوپراستار 300 هزار تومانی را 25 هزار میخرند و جوری با آن فخر میفروشند که ...

ببخشید یک لحظه بِهَم ریختم -__-

گفتم بهم!

یادم می آید دوران دبستان یک دوستی داشتم به نام یاسمین؛حرف زدنش هم خوب و روان بود ولی نمیدانم چرا واژه "بِهِش" را بِهَش" میگفت!:/

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 17:13

من با این حقیقت رو به رو شده ام ... که باز هم باید قید علـایقم را بزنم و جدی تر فکر کنم. معلم شدن کمی وسوسه انگیز است ... سه ماه تابستانِ با حقوق! اینکه منِ بی اعصاب بخواهم روزی "انگلیسی" تدریس کنم!! (خنده ی شیطانی) پس این وسط تکلیف "حقوق"ِ دوست داشتنی چه میشود؟! 11 یا 12 ساله بودم که کتاب های ریزه میزه اما قطورِ مستانه را با اشتیاق ورق میزدم-کتاب پزشکی قانونی را کمی بیشتر ورق میزدم- و با افتخار در جواب بزرگ تر ها که میپرسیدند میخواهی چه کاره شوی؟(آخر به شما چه؟!)میگفتم "خانوم وکیل" . حالـا که همان سوال را میپرسند و من همان جواب را میدهم میگویند این روزها که در این رش

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 19:24

بیدار میشمُ از سرُ صدای خونه میفهمم که جمعست ...

پلکـامُ روی هم محکم فشار میدم ؛

میخوام "جمعه" نفهمه من دارم امروزُ شروع میکنم.

من بشدت از جمعه ها فراری اَم ...

عکس:parisaderis

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 4:09

دیشب برای اولین بار تونستم مقدمه ی یه قطعه رو بزنم :))

خیلی کجُ معوَج زدم(!)دیگه ببخشید :))

[فشآر]

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 4:09

خدایا گفتیم هوا گرمه اما دلیل نمیشه هی منُ بیخواب کنی که!

بازم دیشب بارونِ وحشی داشتیم :)) [1]

آخرش دیگه مجبور شدم دست توی گوش بخوابم :/ دست روی گوش فایده ای نداشت!

امروزم مامانم بیدار شد که تکرار سریالشُ ببینه اما دید سیگنال نیست! (گریه ی حضار!)

[1]:بارانی که همراه با وزش شدید باد و رعد و برق شدید تر است را باران وحشی میگویم!!

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:45

وقتی میفهمم یکی اکثر پستام (مشاهده شده همه ی پستام) رو خونده میشم این :

xoxo

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:45

چقدر توی بلـاگفا :خاکستری" ها زیاد شدن ؛

البته باعث افتخاره!

عاغا پرچم بالـاست :))

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:23

دیشب رفته بودم مهمونی از نوع تولدش که بی شباهت به جشن پاتختی نبود :|

دیگه داشت خوابم میگرفت که صدای نُتیفیکیشن گوشیم اومد دیدم به یه وای فای بدون پسورد وصل شدم :))

اشک شوق تو چشام جمع شد ... :))

خواهش میکنم اگه تعداد دوستاتون کمه برای شلوغ کردن مهمونی از زن های فامیل دعوت نکنید :/ با همون سه چهار تا دوستتون برید خوش بگذرونید دیگه!مرسی ... اَه!

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:23

من از اون دسته آدم هایی هستم که میتونم خودم رو هنردوست بنامم. به خودم قول دادم که یه روزی نقاشی رو بصورت حرفه ای دنبال کنم و تا امروز تنها کاری که تو این زمینه انجام دادم کار با مداد بوده.توی ترکیب و استفاده از رنگ ها مهارتی کسب نکردم.ولی همین پیشرفت رو در زمینه طراحی رو مدیون دبیر هنرم در دوران راهنمایی هستم. متاسفانه توی شهری زندگی میکنم که مردمش بیشتر به ورزش اهمیت میدن تا به هنر و من هیچوقت استاد قابلی رو پیدا نکردم که پیشش نقاشی رو یاد بگیرم و مجبور شدم عملی کردن این هدف رو بذارم واسه سال های آینده که از این شهر رفتم. توی دوران راهنمایی به موسیقی علـ

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:23

فقط پنج جلسَست که سه تار یاد میگیرم اما ازم توقع دارم برم توی جشناشون براشون بزنم یا هروقت حوصلشون سر میره با یکی دو تا ضرب شاد مودِشونُ عوض کنم :/

بابا بخدا منم دوست دارم زودتر یاد بگیرم ولی سخته -__-

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:22

اسمارتیز M&M's چهارده هزار تومن !

سریوسلی؟ :|

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:22

اسم پزشکای ایران جوری بد در رفته که میترسم برم آزمایش خون بدم ببینم کم خونیم تو چه وضعیتیه :/

حالـا با دکترا کاری ندارم.

پرستارا دیگه چشونه؟!جوری از آدم خون میگیرن که انگار خونِ دشمنشونه :|

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:22

دیشب اولین شبی بود که بابا بزرگ خونه نبود ...

زود خوب شو -_-

برچسب: •4448 front street, نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:22

دیروز عروسی دعوت بودیم که قرار بود با دخترداییم بریم که دخترداییم گفت عروسی توی روستاست و تو محیط بازه؛گرما و پشه اذیت میکنه ... پس قرار بر این شد که جمعه واسه پاتختی بریم.(من نمیدونستم هنوز این رسمِ داغونِ پاتختی وجود داره!!) ساعت 3 صبح از ترس بیدار شدم :/ بارونُ رعدُ برق ... تا ب حال هوای گیلـانُ انقدر داغون ندیده بودم. جوری این بارون خودشُ میکوبید به پنجره -___- مجبور شدم گوشامُ بگیرم که بخوابم :/ خلـاصه از این جشن مسخره هم رهایی یافتیم :)) پ.ن:پدر بزرگ جان هم خیلی بهترن :)

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:22

بهشت هر دختری ممکنه توی یه ستِ کامل رژ لب Mac یا یه شلف پر از لـاک Beyu یا یه رگال پر از لباسای نو خلـاصه شده باشه.

نه که من اینارُ دوست نداشته باشمااا ولی بهشت من یکم فرق میکنه

عاغا اینم از بهشت من:

و من میتونم تا ابدیت اسنیکرز بخورم و اشک شوق بریزم و با توییکس هَپیلی اِوِر اَفتِر باشم و حتی با دنت شکلـاتی تا همیشه ی همیشه زوج خوشبختی باشیم :)

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:21

من عاشق بازیِ سیمزَم.اصن کی دوست نداره؟! :

پ.ن:راستی فیلم central intelligence هم برای دانلود اومد . حتماً ببینید. D:

برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:21

صفحه بندی